مدح و مناجات با امام رضا علیهالسلام
تو بودی بهاری که پایان نداشت کسی مثل تو دست احسان نداشت تو احسانِ بارانی و این زمین به جز فیض چشم تو باران نداشت کرامت، سخاوت، سیادت، کسی شبیه تو این قدر، عنوان نداشت چنان میدرخشی در آفـاق ما که میلی به خورشید، ایران نداشت قـرار ست فـردا نـجـاتـم دهی زمانیکه این نوکرت جان نداشت تو یک شهر را سائلت کردهای چرا که گدایت غم نان نداشت تو تنهـا مـسـیـر دُرسـت منی جهانم بدون تو سامان نداشت تو حصن حصین همه عالمی ندارد تو را هر که ایمان نداشت رواقت بهشت است و با تو دگر نیازی به جنّت خراسان نداشت تــو آرامــش روزگــار مـنـی کسی از گـدایت شدن بد نـدید کسی بین ما با شـما سد نـدید جهان از فرشته به دور ضریح چنین جمع پُر رفت و آمد ندید کسی زائری را ز سمت حرم که با دست خـالی بیـایـد نـدید کـسـی در مـرام امـام رئـوف گـنـهـکـار ایـنجا نـیـایـد نـدیـد حـرم بـر دل زائرت نـعـمـتی که در آرزویش بـمـانـد نـدیـد دلم تا کنون هیچ خیر از کسی بجز شخص آقای مشهـد ندید کـسـی از زبــان گـدای درت بگـویـد که آقـا، نـدارد، نـدیـد نگاهت هوادار هر زائر است جــهــان مـــرا آبـــرو دادهای به آهـوی قـلبـم تو رو دادهای تو از کودکی هر چه را در دلم که مـن داشـتـم آرزو، دادهای امـام من ای حـامیِ مـهـربان به تقوایِ من رنگ و بو دادهای تــن زیــر بــار گــنــاه مـــرا به خاک حرم شستشو دادهای اگر اهل شعـرم اگر عـاشـقـم تو بر من چنین خُلق و خو دادهای اگر قطرهای معرفت خواستم سبـو در سبـو در سبو دادهای تو از آسـتانبـوسی این حـرم بـه زوّار روی نـکــو دادهای مــن و آرزوی شــب آخـــرم |